hamidrezaabedian--حمیدرضا عابدیان

کانال تلگرام :https://telegram.me/hamidrezaabedian

hamidrezaabedian--حمیدرضا عابدیان

کانال تلگرام :https://telegram.me/hamidrezaabedian

hamidrezaabedian--حمیدرضا عابدیان

سلام خدمت شما کاربران عزیز !
من تصمیم دارم هر چیزی از نرم افزار های خودم و تحقیق و هر چیز دیگه که فکرشو کنین براتون تو این وبلاگ بزارم
کانال تلگرام https://telegram.me/hamidrezaabedian

بایگانی
پیوندها

۳ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «حمیدرضا عابدیان» ثبت شده است

داستان شب :😴😴


قسمت سوم


اندازه خرید عید ذوق داشت،تا حالا دو ماه مونده به عید لباس نخریده بودم!

پانزده سال!

پانزده سال،ذره ذره خوشیها رو از یاد برده بودم

پانزده سال در حاشیه ایستادم

نفر دوم بودم با تو

بچه ها که امدند شدم نفر چهارم

راستی نه!پدرو مادرت هم بودند!با خواسته ها ی عجیبشان بیماریهای من دراوردی شان

و خواهرت و برادرت

نفر چندم بودم در زندگی خودم؟!

نفر چندم؟!

لاله ارام گفت بچه ها الان از مدرسه میایند!میترسید پیش من حرف از بچه بزند و حق داشت!

تو و بچه ها در ذهن من به جایی دور پرتاب شده بودید!

خیلی دور و هر دقیقه دورتر میشدید!

گفتم الان یه اژانس میگیریم و میریم!

ما اژانس گرفتیم مثل دوتا خانم! نشستیم و در خونه هامون پیاده شدیم، دیگه حاضر نبودم مثل خرگوش بدوم تا برسم خونه!

لاله دم در ایستاد و گفت ناهید حالت خوبه؟بیام؟گفتم نه و اومدم توی حیاط!

حیاط گلها،گلدونها،همش غریبه شده بود و خونه!و وسایلش هم!

پانزده سال!

بچه ها رو مبل نشسته بودن!پسرا اخم کرده بودن!

ما گشنه ایم کجا بودی؟

گفتم بیرون!

تلفن رو برداشتم و پیتزا سفارش دادم!

ناخنهامو تازه درست کرده بودم نمیشد با ظرف و غذا خرابشون کنم!

دوتا پیتزا اومد!یکی برای من، یکی واسه اون دوتا!

پسرا شاخ در اورده بودن! تا حالا نشده بود مادرشون یه پرس غذا کامل واسه خودش بخواد،مامان تیکه خور بود،کنار بقیه!

گفتم ناهار خوردین ساکت باشین سرم درد میکنه!

تازه هنوز روسریم رو برتداشته بودم خیال برداشتنشو هم نداشتم!

پسرا رفتن تو اتافشون لب و لوچه شون اویزون بود!به درک!

رفتم تو اتاق با لذت به لباسای نو نگاه کردم!

در زدن،درو قفل کرده بودم،پسر گفت، فردا باید پول کلاسارو ببریم،

گفتم به بابات بگو! 

به تو بگن!اخه کی به تو گفتن پول بده؟با چندر غاز خرجیه خونه من بودم که پول کلاسو کوفت و زهر مار رو میدادم!

نصف ماه نرفته بود ولی پولها خرج شد!لباس خریدم!ولی هنوز خیلی مونده بود به تیپ و لباس اون زن برسم!

توی اتاق موندم،

دراز کشیدم

نشستم

دراز کشیدم

نشستم

راه رفتم

واین خونه داشت منو میخورد!

در رو باز کردم

به بچه گفتم لباس بپوشین ببرمتون خونه مادر بزرگ!

بی صدا لباس پوشیدن،حس کرده بودن!

خب تویه کوچه هستیم با مادرت!

زنگ رو زدم و بچه ها رو فرستادم تو

پسره پرسید نمیای

گفتم نه!میرم خونه مادرم


در حیاطو بستم، را افتادم برم خونه مادرم،یه دفعه یه چیزی تو ذهنم اومد،

دوباره رفتم خونه و دویدم تو اتاق، طلاهامو برداشتم، شناسنامه،و لباسای نو و لباس زیرای نو و یه سری خرت و پرت دیگه!

چند تا تیکه طلا داشتم و بقیه زندگیم تو یه نایلون جا شده بود!پانزده سال زندگی!

ادامه دارد

  • حمیدرضا عابدیان

داستان شب:


قسمت چهارم


زنگ زدم به آژانس با نایلون پانزده سال زندگیم!

راننده هایده گوش میکرد!

بزن تار که امشب باز دلم از دنیا گرفته.. چه سوزناک میخونه این هایده،اصلا ادم که با قلب شکسته گوش میده،سوزشم بیشتره!

کی میدونه، کی دل هایده رو شکونده بود و این سوز رو به صداش داده بود؟!

دم خونه مامان پیاده شدم.

میدونی که مادرم الزایمر داره؟تو رو یادش نمیاد!چقدر لجت در می اومد!

میگفتی چه طور تا پنچ سال پیشو یادشه ولی منی که پونزده ساله دامادشم رو یادش نیست؟

درست میگفتی پدرم سه ساله که مرده،دو سال مریض بود و حالا مادرم این پنج سال رو کلا یادش نیست وبا خیال پدرم زندگی میکنه!

و هیچ قسمت مربوط به تو رو هم به یاد نمیاره!

مادرم شاید تموم اتفاقای ناخوش ایند زندگیشو فراموش کرده و فقط داره توی دنیای قشنگه خودش زندگی میکنه! و بچه هاشو تو بهترین حالت عمرشون یادشه!منو تا 20سالگی،پدر رو تا پنجاه و پنج سالگی!

مرگ پدر و وجود تو بدترین اتفاق زندگی مادرم بودند!و فراموش شدند!

مادرم تنها نشسته بود پای تلویزیون،دلم خیلی سوخت

منو که دید گفت،کجا بودی؟ مگه موقع امتحانت نیست؟باز بشین شب امتحان گریه کن!

روسریم رو برداشتم!

گفتم موهامو رنگ کردم مامان!

گفت چقدر بهت میاد!

شک کردم،مگه نمیگه من بیست سالمه مجردم؟پس چرا چیزی نگفت؟

شاید تو حق داشتی!مادرم ازت متنفره،و دوست داره تو رو از یاد ببره!

از تو نپرسید از بچه ها نپرسید!

من برای همیشه دختر لوس این خونه هستم!

وسایلو بردم تو اتاق،تو کمد قایم کردم

با هم شام خوردیم،نگران پدرم بود!گفتم بابا امشب نمیاد گفت میره خونه عمو!

گفت باشه

زیاد پیگیر نمیشد شاید میترسید دروغ ما لو بره!

برای او حتی خیال زنده بودن پدرم کافی بود!زنده باشه وخونه عمو باشه!

قرص هاشو خورد،من فکر کردم چطور میزاریم تنها بمونه؟اگه قرص هاشو زیاد بخوره؟اگه بیفته زمین؟و هزار اگه دیگه از ذهنم گذشت... بقلش کردم و گفتم مامان! منو یادت نمیره؟

گفت چرا یادم بره بیست سال بزرگت کردم،تو دختر لوس منی،داری گریه میکنی؟

زار زار گریه کردم،برای اولین بار تو این روز!

تو دلم گفتم اخه یکی بعد پونزده سال زتدگی منو فراموش کرد!

بعد دوتا بچه منو فراموش کرد!

پونزده تا بهار،پونزده تا پاییز!

حتی بچه هامم تا وقتی سیرن منو فراموش میکنن!

تو دلم گفتم و گریه کردم!

مادرم گفت،باز امتحانتو خراب کردی؟

تو دلم گفتم اره تو امتحان زندگی از یه زن باختم!

و گریه کردم

مادرم گفت اشکال نداره دوباره بردار،خودتو کشتی..

اشکامو پاک کردم

گفتم مامان من فعلا میرم

گفت برو ولی زود برگرد! ..


ادامه دارد

  • حمیدرضا عابدیان

داستان شب::😴😌

قسمت پنجم



اومدم خونه،بچه ها خونه بودن!

مادرت نتونسته بود نگهشون داره،میبینی؟

فقط جلوی تو ادای مادر بزرگه مهربونو در میاره!

پسره پرسید شام چی داریم؟

گفتم چیه؟ننه بزرگت شام نداشت بهتون بده؟

از تو یخچال یه چیزی بردارین!

چشاشون گرد شده بود!

چی به سر مامانه اشپزشون اومده بود؟

گفت چی بخوریم؟

رفتم کنار اوپن از ظرف میوه موز برداشتم و داشتم میخوردم،

گفتم نمیدونم یه چیز پیدا کن!موز بخور! دوتا موز پرتاب کردم سمتشون!

موز میوه محبوب توعه!همیشه باید تو خونه باشه،

من کی نشستم یه دل سیر موز خوردم؟کی جلومو گرفته بود؟خود احمقم!من احمق با ایفای نقش زن صرفه جو!زن کد بانو! زن بساز!

اصلا لجم در اومد یه موز دیگه خوردم!

موزا تموم شده بود

بچه ها نگام میکردن،دوتا لیوان شیر ریختم،فرص خوابمو نصف کردم تو هر دوتا ریختم!هم زدم و دادم بخورن!

گفتم موزاتونو بخورین برین بخوابین

مثل دوتا موش ترسیده بودن!

رفتن خوابیدن!و چه زود خوابشون برد

شالمو باز کردم

یه قرص برداشتم بخورم!

ولی پرتش کردم نمیدونم یه جایی تو هال افتاد

از وفتی پدرم مرد بیشتر شبها قرص میخوردم!

به خاطر تو به خاطر بچه ها و به خاطر مادرت که واسه اینکه زیاد به پدرم سر نزنم خودشو دایم به مریضی میزد،نتونستم مراقب پدرم باشم،

مادرم ناتوان شده بود و من کمکش نکردم! 

خواستم عروس نمونه باشم مادر نمونه باشم همسر نمونه باشم


دختر خوبی برای پدرم نبودم!

حالا این عذاب وجدان از صدقه سر تو و خاندانت نمیزاره شبا راحت بخوابم!

همش قیافه ناراحت پدرم رو میبینم تو اوج مریضی!

قرص که میخورم خواب نمیبینم!

امشب نه! امشب باید بیدار باشم،...

(ادامه دارد)

  • حمیدرضا عابدیان